اکنون که باهائم توان راه رفتن ندارد برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم اغوش گرمت را به سوئم بگشا
باز هم شا نه هائت را مرحمئ برائم قرار بده
بگذار در اغوشت ارامش را به دست اورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
ائن را بدان که با امدنت غم برائ همئشه من را ترک مئ کند
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

